تبليغاتX
خورشید

   اخيرا شمار موقعيت‌هايي كه در آنها از كرد و كار خودم و از واكنش‌هايم انگشت به دهان مي‌مانم، زياد و زيادتر شده است. خيلي وقتها پيش مي‌آمد كه وقتي در موقعيت قرار مي‌گرفتم مطابق انتظارم از خودم عمل نمي‌كردم. معمولا از بي‌عملي‌ام در اين جور شرايط رنج مي‌بردم. اما جديدا از واكنشها و عملهايي كه در بعضي موقعيت‌ها انجام مي‌دهم، شگفت‌زده مي‌شوم. حالا ديگر زياد پيش مي‌آيد كه درست عكس آن چيزي عمل مي‌كنم كه هميشه فكر مي‌كردم در چنين شرايطي عمل خواهم كرد. واكنشهايم گاهي در بعضي موقعيتها از آن جنس واكنشهايي است كه هميشه بدم مي‌آمده و مطمئن بوده‌ام كه از من سر نخواهد زد. نمي‌دانم نوع آدميزاد عجيب و غريب و است اينقدر بين خودش و حسهايش فاصله وجود دارد يا من در اين دوره زماني از زندگي‌ام اين‌طوري شده‌ام. راستش فكر نمي‌كنم فاكتور زمان يعني اين برهه خاص، فاكتور تاثيرگذاري باشد فكر مي‌كنم به خاطر اين است كه مدتي است خودم را راحت گذاشته‌ام و كنترلم نمي‌كنم. كنترل زياد هميشگي كاري با من كرده كه الان هرگونه كنترل و اراده‌اي بر خودم را از سوي خودم نمي‌پذيرم و اگر هم در بعضي موارد بخواهم بر خودم مسلط باشم، هرچه هم كه با خودم حرف بزنم و برايم توضيح منطقي بدهم و يادآوري كنم بهم كه من چطوري فكر مي كنم، بدتر لج مي‌كند!

   با اين خود جديد نمي‌دانم چطور بايد برخورد كنم. فكر مي‌كنم اگر خيلي هم بهش بپردازم در كلاف سردرگم خود گم مي‌شوم. ديگر نمي‌خواهم گم بشوم اما از اين صراحت و بي‌پروايي‌اي كه الان در واكنشهايم دارم -مخصوصا آنها كه متناقضند با تصوري كه از خودم داشتم يا بهتر است بگويم خودي كه دوست داشتم باشم- مي‌ترسم. حس مي‌كنم اين رهايي مرا به جاهاي ترسناكي مي‌برد شايد هم پرتم كند توي همان سردرگمي!

+ نوشته شده در  جمعه 16 دی1390ساعت 2:19  توسط اندیشه   | 

   داشت از خیابان رد می‌شد، انگار سبک و رها بود. به جای اینکه عجله داشته باشد که به جایی برسد، انگار داشته باشد سر صبحی برای خودش قدم بزند. روسری پشمی گرمی سرش کرده بود. موهایش روشن بود. کمی روشنتر از موهای من. رنگ موهایش طبیعی بود. طبیعیِ طبیعی. تار موهای کوتاه روشنش از جلوی روسری توی هوا بودند و با هر قدمش بالا و پایین می‌شدند. تاب می‌خوردند، انگار که رها هستند و نه چسبیده به سرش. انگار اصلا روسری سرش نداشته باشد و باد بپیچد توی موهای کوتاهِ روشنش. گردنش هوا بخورد، یقه‌اش هوا بخورد و موهایش توی آفتاب بی‌رمق سر صبح زمستان بازیگوشانه رقص کند ....

   دلم موی کوتاه می‌خواهد. همیشه این جور موقع‌ها، حالم که این طور است، دلم موی کوتاه می‌خواهد. انگار تنها چیزی است که می‌خواهم و تنها راهی که به ذهنم می‌رسد. اما مدتهاست دیگر گوش نمی‌دهم. دیگر نمی‌روم بنشینم و چشمهایم را ببندم تا دو تیغه‌ی قیچی برود میان موهایم و بچیندشان با سرخوشی وصف ناپذیر آمیخته به شیطنت و بعد شادمانی زیر پوست سرم و پشیمانی چشمها و دستهایم.

   این جور مواقع، یک دو سالی می‌شود که دیگر تصویر دختر هندو را به یاد می‌آورم با گیسهایِ سیاهِ، باقته تا کمر یا رها شده در دو سوی چهره‌ی آفتاب‌سوخته ... این جور مواقع سخت می‌توانم جلوی خودم را بگیرم معمولا اما این دختر هندو هم دست از سرم برنمی‌دارد با بوی معطر روغن موهایش، با اخم ابروانش و چشمهای نافذ بی صاحب.

   اما وقتی زلفونت سیاه نباشد و همین چهارتا شوید روشن هم دائم زیر روسری باشد، شاید همان بهتر که کوتاه باشد از ته ته، سبک، رها و آزاد! این طور شاید این حس بد تسلیم شدن هم دست از سرت بردارد!

بعد از نوشتن:

من چه ام شده که واقعا نمی توانم بروم موهایم را کوتاه کنم وقتی این همه دلم می خواهد؟

مرضیه فکر نمی کنی وقتش رسیده که بروی مش کنی موهایت را؟ نمی دانی چقدر بهش نیاز دارم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 دی1390ساعت 12:0  توسط اندیشه   | 

   تجربه عجیب و خوب و خالی‌کننده‌ای بود. هرچند ارتباطش با چاه دستشویی (گلاب به رویتان) طنزآمیزش کرد در مجموع اما برای خودش تجربه‌ای بود که یک طورهایی از هم گسیخته ام کرد برای لحظه هایی، برای آن لحظه‌های بعد از آن اتفاق که داشتم فکر می‌کردم کدها و یادگارهایی از زندگی‌ام توی آن ماس ماسک بود، در طرفه العینی از دستم لیز خورد و برای همیشه رفت. اس ام اس های عاشقانه، شماره تلفن‌های مهم، عکسهای این ور و آن ور ... بگذریم از اطلاعاتی که هیچ جای دیگر ندارمشان. برای این روزهای من خوب بود اصلا پاسخی به این روزهای من بود انگار روزهای بازگشتهای مکرر به گذشته، روزهای مرور و مرور و  دوباره مرور!

   اما حس از هم گسیختگی داشتم بعدش، کلیت موضوع برایم مهم نبود و زودتر از آن که فکر می‌کردم پذیرفتمش، تصور خالی بودن داشتم. مسخره بود اما دائم احساس می‌کردم صدای قشنگ زنگ موبایلم می‌اید، بلند که می‌شدم بروم سراغش، یادم می امد که لیز خورده افتاده توی چاه مستراح ... دلم فشرده می‌شد ... انگار که آدم زنده‌ای بوده که از دستش داده ام. مسخره است و هم عجیب!

   حالا دوباره به فرهنگ دفترچه تلفن روی آورده‌ام. یک دفترچه تلفن دارم با طرحهای مینیاتوری رویش. هر صفحه‌اش مربوط به یک یا دو حرف از حروف الفباست. از این ور و آن ور هم دارم شماره ها را جمع می‌کنم می‌نویسم توی صفحه‌ها. شریفی در شین و امیری در الف. حس خوبی دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 دی1390ساعت 11:45  توسط اندیشه   | 

   شش سال بيشتر از آن ماجرا گذشته است اما هنوز خودم، دوستانم و روح جمعي حاكم آن وقت را درك نمي‌كنم. نمي‌فهم چرا در برابر آن ماجرا ساكت مانديم و هيچ كاري نكرديم. استاد همراه محترم توپ و تشر زد كه دهانمان را ببنديم و اين موضوع را وقتي بازگشتيم با هيچ‌كس حتا خانواده و احدي از بچه‌هاي دانشكده مطرح نكنيم. با اينكه ذهن خودمان هم بعد از آن تا مدتها مشغول بود اما گاهي حتا جرات نداشتيم بين خودمان درباره موضوع حرف بزنيم. ماجرا در ذهن ما آن زمان پيچيده و بغرنج بود در آن دوره از زندگي و جواني بوديم كه مي‌ترسيديم اشتباه قضاوت كنيم يا نمي‌خواستيم رفتار غيرانساني داشته باشيم. اما داستان ساده و روشن بود، خيلي ساده و روشن؛  كسي با سواستفاده از موقعيت سياسي-اجتماعي‌اش به همه دخترهاي گروه پيشنهاد بي‌شرمانه داده بود و هرجا هم كه دستش رسيده بود از گذاشتن دستش بر پاي دختران، گرفتن دستانشان، چسباندن جسم لاغرش به جسم جوان دخترها و  ... فروگذار نكرده بود.

   نمي‌دانم حس آن زمانمان چه بود كه فكر مي‌كرديم اگر دختري باشيم كه دستان «آقاي وكيل مجلس دوره ششم اصلاحات» تنش را لمس كرده، در گناهش با او شريك هستيم. فكر نمي‌كنم آن موقع از موقعيت سياسي و اجتماعي‌اش مي‌ترسيديم، نيمي‌مان روزنامه‌چي بوديم و كافي بود خبر را حتا در جمعهاي دوستانه درز دهيم تا دودمان نماينده‌اي كه نامش در ميان نام نمايندگام متحصن مي‌درخشيد، بر باد برود. فكر نمي‌كنم دل‌نگران جايگاه اصلاح‌طلبان در ساختار سياسي قدرت بوده باشيم، فكر نمي‌كنم، يادم نمي‌آيد. فقط يادم مي‌آيد كه از فرمان استاد محترمي كه همراه ما آمده بود تا مراقبمان باشد، حلقه‌ به‌گوشانه اطاعت كرديم! استاد حق داشت سكوت ما را بخواهد و خودش هم سكوت كند، آقا به دعوت استاد -لابد به وعده طرحهاي پژوهشي چندميليوني  يا به جبران رواندازي‌هاي پيشين ايشان پيش اين سازمان و آن سازمان -به گروه ما پيوسته بودند. اما ما جوانهاي سركش و وحشي چرا سكوت كرديم؟

   مثل دخترهاي دبيرستاني شهرستانها بوديم. واقعا بوديم. هر كداممان اولش مخفي كرديم،  بعد در فضاي زنانه معصومانه آن زمانمان جسارت كرديم و به هم گفتيم براي اينكه ديگران از گزند در امان بمانند. بعد يادم هست با چه طرفه الحيلي پسرهاي جمع را خبردار كرديم كه دور و برمان باشند و به‌هيچ‌وجه ما را با او تنها نگذارند!  آن وقت فكر مي‌كرديم بيمار جنسي است و خودمان را به فراموش مي‌زديم كه اين بيمار از قضا نماينده مجلس هم هست. استاد را هم خبردار كرديم هرچند تا همين امروز هم خودش را به نفهمي مي‌زند! در طول كل سفر او همراه ما مي‌آمد و با رفتارهاي  بچه‌گانه حرف نزدن باهاش، خوراكي بهش تعارف نكردن، طردش كردن و ... واكنش نشان مي‌داديم، يك واكنش جمعي عجيب كه الان هيچ دركش نمي‌كنم!

   خوشحالم كه سر آخر چندتايي پايين اتوبوس ايستاديم و گفتيم اگر وكيل الرعايا از اتوبوس پياده نشود، از جايمان تكان نمي‌خوريم. هرچند استاد محترم در اتوبوسي ديگر با پول خودمان جاي دوصندلي برايشان گرفتند ... اما هنوز خودم، دوستانم و روح جمعي حاكم آن وقت را درك نمي‌كنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1390ساعت 14:3  توسط اندیشه   | 

نرو! نرو بي‌زحمت، هوي با شما هستم! شما جبهه جان كه چند روز است آمده‌اي به سمت كشور و شهر ما و ما را شبها از خواب بيدار مي‌كني مي‌كشاني پاي پنجره و هوس تر شدن در تن ما مي‌تني! گفته‌اند تا همين چهارشنبه مي‌روي، نرو جان من نرو!

   صبر كن، ببين با توام صبر كن، از آن بالا مرا نمي‌بيني‌ام، من، من، هي! بمان همين جا با ما اي ابر اي توكه سرشاري و آبستني و ذره ذره مي‌چكي بر شهر و ديار كدر و غبارگرفته و تكه تكه مي‌شوري‌مان! مبادا

   صبر كن! مي شود نوزي براي يك چند هم كه شده و ابرهاي باران‌زا را نبري به سرزمين‌هاي غريبه و دور؟ نكن چه كار مي‌كني، نوز! نفس تازه‌ بكن تو، امان!

     نكن چه كار مي‌كني، نوز! نفس تازه‌ بكن تو، اي باد اي باد! امان!

  بيا، ناز نكن، بيا ببار دوباره. ببار بر ما كه محتاج بارشيم محتاج مي‌داني؟ ببار! ببار اي بارون ببار!( با صداي شجر و كمانچه كلهر! وووووررررر)

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1390ساعت 11:21  توسط اندیشه   | 

   اين دفعه فهميدم، يعني در واقع حس كردم كه ارزش يك آلبوم خانوادگي به چيست. اين دفعه كه چندين و چند بار وقتي همه خواب بودند، آلبومها را يكي يكي با صبر و حوصله ورق زدم و خودم را در رنگ و رورفتگي تصاوير ثابت‌شده از لحظه‌هاي زندگي خانوادگي‌ام غرق كردم. پر از خاطره، هيجان، اندوه، افسوس، حركت و حسرت شدم. عكسهاي سياه و سپيد را از عهد جواني و مجردي پدر و مادرم تماشا كردم. بعد كه رسيدم به عكسهاي رنگي مراسم عروسي و مسافرتهاي بعد از ازدوجشان، تغييرات چهره و بدنشان را جستجو كردم. كم كم سر و كله خودم به عكسها باز شد. به اصطلاح سري توي سرها درآورده بودم در آلبوم كودكي همان كه مادرم با دقت پشت عكسهايش تاريخ و موضوع زده بود، تولد سه سالگي انديشه، باغ‌وحش مشهد، كرج، نوروز سال 1364. ‌ خلاصه  من پديدار شده بود وسط مادر و خاله و دايي و عمو، در آغوش اين و آن، در حالي كه دارم شمع تولد فوت مي‌كنم و پايين كيك تولد كاغذي است كه با دست خط كج و كوله‌اي روي آن نوشته‌اند «انديشه جان تولد مبارك»، يا با دامن قرقري دست دوز خاله‌ مليح يا آن پيراهن سورمه‌اي و بلوز بافت رنگي رنگي روي در و ديوار و درخت و پيكان مدل 61 شوهرخاله‌ام!

   هيچ‌وقت نمي‌فهميدم اين تصوير كليشه‌اي فيلمها را كه در آن يك دو نفر نشسته‌اند عكسهاي خانوادگي را ورق مي‌زنند، يك هو جاي خالي يكي از عكسها نشان داده مي‌شود و داستان از همان‌جا آغاز مي‌شود. حالا حس مي‌كنم مي‌فهمم وقتي كه خودم را در اين آلبومها مرور كردم. خود دوره كودكي، وقتي آزاده را با آن صوتي كه بيشتر يك جفت چشم سياه گرد درشت است و يك دماغ گرد كوچك با غرور بغل كرده‌ام يعني كه من بچه بزرگتر هستم! خود دوره نوجواني، با آن روسري گنده با رنگ صورتي يا خاكستري خنثي سفت و سخت روي پيشاني را گرفته و در دو سوي گوش تا خورده، روسري از جلو سنجاق شده كه همه برآمدگي‌هاي نداشته جسمم را فروپوشانده و از من يك صورت گذاشته و يك پايين‌تنه لاغر و خجول. صورت پوشيده با عينك گنده و لبهاي برجسته هميشه خشك به ويژه هنگام شروع پاييز. و بعد تك و توك عكسهاي جواني‌ام كه در ميان آلبوم خانوادگي ديده مي‌شوند، با موهاي بلند صاف يك دست، روي پشت‌بام در حالي كه چتر در دست دارم يا كنار دريا وقتي كه سعي كرده‌ام لحظه دختركي تنها خيره رو به دريا را خوب در عكس ثبت و ضبط كنم. عكسهاي دوره دانشگاه ميان يك فوج دوست كه انگشت شمارشان هنوز هستند، عكسهاي موقع خوابگاه با موهاي كوتاه كوتاه بيشتر در كنار صونا كه تركيب خاطره‌انگيزي را رقم زده و بعد عكسهاي سفرها كه مي نشينم تماشا مي‌كنم و صورت آدمها را يكبه يك توي هر عكس پيدا مي‌كنم و خيره مي‌نگرمشان.

   نمي‌دانم چطور به اين حس رسيدم كه آلبوم خانوادگي يكي از مهترين اجزاي زندگي خانوادگي است، كلا آلبوم مهم است، نيست؟  حالا به اين حس آنقدر باور پيدا كرده‌ام و برايم آنقدر پررنگ شده كه قصد دارم الساعه يك آلبوم جلد چرمي با دويست سيصد حتا پانصد جاي عكس 13*18 پيدا كنم و عكسها را به ترتيب زماني، طوري كه رشد و تغييرمان را كمي ثبت كند، تويشان بچپابنم، جوري كه انگار خودم را و زندگي‌ام را از گذشته تا آينده در آن حفاظت كرده باشم، طوري كه وقتي يادم رفت امكان اندك يادآوري داشته باشم!

 

بعد از نوشتن:

   هنوز هم البته با عكسهاي عروسي كه در آن با رنگ و لعاب ايستاده‌ام و ژست گرفته‌ام، با لبخند زده‌ام و به اصرار عكاس طنازي كرده‌ام با تور و تاج و كاكل، رابطه برقرار نكرده‌ام، عكسهايي كه در آن فقط عروس هستند و داماد و حس لحظه‌هاي عروسي در آنها جاري نيست! براي همين اين سه ماه و نيم كه از مراسم مان گذشته هنوز به صرافت گرفتن عكسها نيفتاده‌ام و همين‌طور گذاشته‌ام براي روزي كه حال و حوصله‌ام حسابي سرجايش باشد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1390ساعت 15:47  توسط اندیشه   | 

   اسب بي‌قرار پاي بر زمين مي‌كوبد، مشتاق است تا از دشتها و كوه‌ها، راهها و گذرگاه تاخت بزند و به سواد خوش قريه برسد. هيجان نرمي دارد ارتعاش عضله‌هايش، شور دارد باد كه در يالهاي پريشانش مي‌وزد. در سمهايش ميل غريبي به حركت است و به دور شدن ....

   زين كرده‌ام ... اما نه نشد. شروع خوبي نيست. بي‌قراري‌ام از جنس بي‌قراري اوست انگار، ميل شديد به بازگشت به رهابودگي چمنزاران قديم. اما توصيف خود در خيال او ادامه نتوانم داد، بگذريم.

   چمدانم را مي‌گذارم گوشه اتاق. بايد رختهايم را بچپانم تويش با وسواس براي دو سه روز آينده خرت و پرتهايم را آماده كنم. وقتي بهش گفتم دارم مي‌روم سفر و وقتي تصميم گرفتيم من تنها بروم، چشمانش برقي زد. هر دو خوشحال بوديم انگار. من پنهان نكردم، هيجان لطيفي داشتم. انگار ساليان سال گذشته باشد و زادگاهم را نديده‌ باشم و مدتهاي مديدي باشد كه از پدر و مادرم دور بوده‌ باشم. او اما پنهان كرد. مي‌فهميدمش. خنديدم. قشنگ بود.

   من هي تصور مي‌كنم با مادرم مي‌روم كه مقدمات برنامه‌اي را كه در سر دارد، آماده مي‌كنيم. باهاش مي‌روم دندان‌پزشكي كه دنداني كه چند روز پيش آزارش مي‌داد را درست كند. بعد مي‌رويم باشگاه بدنسازي ثبت‌نامش مي‌كنيم. با پدر مي‌نشينم تلويزيون تماشا مي‌كنم. درباره نوشته‌هاي جديدش حرف مي‌زنيم، هرچند هم كه كم‌حرف باشد، در آن اتاق پرنور كنارش مي‌نشينم و برايش چاي مي‌آورم. زير استكان هم يادم خواهد بود. حتا مي‌روم با خاله‌هايم گپ مي‌زنم. دخترخاله را كه دلم برايش غنج مي‌زند مي‌بينم. خودم را در خلسه بودن در خانه عمو حتا اگر عموزاده‌ها نباشند، رها مي‌كنم. شايد حتا بروم خانه آقاعمو را تماشا كنم، پيشتر از آنكه پاك ويران شود! وقت عبور از قره‌سو، تصوير پر آبش را خواهم نوشيد و وقت تماشاي دواشكفته از پنجره اتاقم صعود خواهم كرد!
اما يك جور اضطراب هم دارم. يك جور اضطراب كه بي‌رمقم مي‌كند هرچند در نظرم بي‌معني است. ما هيچ‌وقت به هم وابسته نبوده‌ايم، در طول همه اين سالها، فكر كنم هرگز! انگار اما حالا فرق دارد. براي همين انگار هم كه شده بايد چند روز بيشتر دور بمانم. هر دو نياز داريم. هر رابطه‌اي نياز دارد، هر چند وقت يك بار، نمي‌دانم چند وقت يك بار، فقط مي‌دانم هر رابطه براي اينكه تازه شود، آدم براي اينكه تازه شود گاهي بايد اسبش را زين كند!

   آدم بايد اسب بشود اصلا گاهي. چشمهاي درشتش را بدوزد به افقهاي دوردست به جايي پشت آن تپه‌هاي زرد در فصل درو و به ياد بياورد كه جايي آن پس و پشتها مرغزاري است زيبا، باز  تا چشم كار مي‌كند، با علف سبز و تازه .... بعد بتازد، بتازد از دورها نترسد، از دوري‌ها بيم نكند. گردنه‌ها و سنگلاخها، رودها و دره‌ها را پشت سر بگذارد. در بادي كه چنگ مي‌زند در يالهايش، زير آفتابي كه مي‌تابد بر كپلهاي قدرتمندش، آنگاه كه خاك زير سمهايش چون حرير است و هنگامي كه چشم‌نوازترين مناظر آشنا از برابر چشمانش مي‌گذرد، برود بتازد تا سواد آشناي قريه آنجا كه آسمان و علفزار در هم آغوشي‌اند گرم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 مهر1390ساعت 15:29  توسط اندیشه   | 

   رابطه‌ام با اريك به هم خورده. اعصابم خرد است و بي‌حوصله‌ام. ديشب بعد از ديدار با دوستم برگشتم خانه. فكرم خيلي مشغول بود، يك لحظه از فكر گذشته مشتركمان، حس و حال ديروز و امروز او و خودم، حرفهايي كه با هم رد و بدل كرديم، بيرون نمي‌آمدم. در عين حال حس رهايي مطبوعي داشتم.

   در عرض نيم ساعت شامي پختم و سفره را چيدم، انار دان كردم توي ماست (دوستم اين را وسط حرفهاش بهم ياد داد گفت همسر همكارش كه تازه ازدواج كرده هر روز ماست و انار و از اين چيزها براي شوهرش مي‌گذارد، نمي‌دانم چرا حس كردم براي شام امشب بايد از اين كارها بكنم)، ميز را چيدم. او كه به خانه برگشت، بي‌حوصله و تند تند غذا را بلعيدم و  بي‌آنكه سفره را وربچينم، رفتم توي تختخواب و يك سره «عشق‌لرزه» را تمام كردم.

   نمي‌دانم نويسنده «يك روز يك قشنگ باراني» و آن نمايشنامه‌هاي خوب، چطور عشق لرزه را نوشته است؛ يك نمايشنامه ساده كه خيلي ساده و خلاصه روايت شده، به همراه گزين‌گويه‌هايي كه به نظر من آزاردهنده است و كليشه‌اي. اصلا تم داستان به نظرم تكراري بود، عشقي كه فرو مي‌ريزد در مقابل چشمان خواننده به خاطر غرور و خودخواهي دو آدمي كه بازي‌هاي عشق را بلد نيستند. حرصم گرفت. البته گاهي وقتها وقتي واژگان كتابي آنقدر قوي است آنجور كه من را به هم مي‌ريزد، هم اين طور مي‌شوم . شايد حالم براي خواندن چنين كتابي خوب نبود. دلسرد شدم. اصلا احساس كردم نه سبك اشميت را شناخته‌ام و نه به او راه يافته‌ام. بعد از خواندن چند كتاب از او احساس كرده بودم دستم آمده است كه چگونه مي‌نويسد و چه مي‌گويد اما با عشق لرزه احساس كردم همه اين حسها و شناختهايم توهمي است.

   حالا كه فكر مي‌كنم مي‌بينم اصلا از كار اريك سردرنمي‌آورم، اشميت عشق لرزه كجا و اشميت «انجيلهاي من» كجا؟ انجيل‌هاي من را هم كه خواندم حالم بد شد. اما بد شدن حالم رنگ و بوي ديگري داشت، پاي عيسي، بره خدا در ميان بود. عيسي‌اي كه دوست مي‌دارم و فراموش مي‌كنم. كتاب بر من تاثير زيادي داشت، از آن حس و حالها كه فكر مي‌كني وسط اين زندگي داري چه مي‌كني و چرا عشق و ايمان را با كيفيت عشق و ايمان بر سنگلاخهاي جلجتا فراموش كرده‌اي و تسليم  تا سر حد تصليب را ... بعد دائم در گوشم «شتاب كن ناصري» شاملو بود با نواي «اينك انسان» پيتر گابريل. اصلا بيرون رفتم از زمان و مكان و بازگشتم و بازگشتم و دور شدم و دور شدم.  

   كتاب برداشت آزادي است از زندگي مسيح بخشي به روايت خودش (به نظر من بخش مهمتر) و بخشي به روايت پيلاتوس رومي كه در كنار دادگاه يهودي دستور تصليب عيسا را اجرا مي‌كند. در بخش اول «شب باغ زيتون» حس و حال عيسي گفته مي‌شود از زبان خودش تا كنون جز در چند صحنه از فيلمها نديده بودم داستان از زبان و زاويه ديد خود مسيح روايت بشود. البته كتاب با اين صحنه‌هاي محدود هم متفاوت است، در آن عيسي به برگزيده بودن خود آگاه نيست و در اين باره ترديد دارد. خوف و رجا. يك برداشت بسيار زيباي كتاب از داستان اسطوره‌گونهء حواريون، اين است كه عيسي، خود تنها راه نجات انسانها را شيوهء مرگش، قرباني‌ شدن و احتضار طولاني خود مي‌داند. در ضمن يهودا در اين كتاب نه يك خائن كه تنها دوست واقعي عيسا در كشف خدا تصوير مي‌شود. در واقع تنها يهوداست كه پيام عيسي را در شام آخر در‌مي‌يابد و او را لو مي دهد.

 قسمت دوم كتاب هم خواندني است وقتي شك و ترديدهاي پيلاتوس را از اينكه آيا عيسي واقعا نجات دهنده است، به كلمه مي‌آورد... حتا در آخر و بعد از زنده شدن دوباره عيسي پيلاتوس ظاهرا در جستجوي همسرش كه پيرو مسيح شده (كلوديا يكي از سه زني است  كه پاي صليب عيسا مويه مي‌كند در كنار مريم مجدليه و مريم مقدس) و شايد در واقع به دنبال عيسي راه مي‌افتد و از سنگلاخها عبور مي‌كند .... در حالي كه مي‌گويد « شك كردن و اعتقاد داشتن هر دو يكي است . فقط بي قيدي كفر است .»

   اين بود انجيلهاي اشميت كه مرا برد به دنياي مسيح و به فكرم فرو داشت كه داستانهاي ديني چقدر قابليت اسطوره دارند و چقدر از نظر داستاني غني و زيبا هستند. شايد براي همين اين كتاب اشميت در نظرم از زمين تا آسمان تفاوت داشت با عشق لرزه (معادلي انتخابي شهلا حائري مترجم در برابر تكتونيك با ترجمه دقيق زمين‌ ساخت‌شناسي احساسي!)!

   وقتي شروع كردم به نوشتن اصلا نمي‌خواستم به اينجا برسم. بي‌حوصله‌ام آنقدر كه برنگردم متن را يك بار از اول تا آخر بازخواني و ويرايش كنم!


بعد از نوشتن:

مرجان مي‌گفت از نمايشنامه بدش مي‌آيد، درك نمي‌كردم چرا و حس نمي‌كردم كه ساختار مكالمه‌اي نمايشنامه چقدر مي‌تواند وقت خواندن اعصاب آدم را به هم بريزد و تو را از وسط داستان دائم پرت كند به نام شخصيتهاش!

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 مهر1390ساعت 13:27  توسط اندیشه   | 

   تا نيم ساعت ديگر قرار است بروم ديدار يك دوست قديمي. كمي اضطراب دارم هرچند خيلي ساده تصميم گرفتيم دوباره همديگر را ببينيم. يعني شروع كرديم با هم چت كردن بعد بي‌پروا كمي از احوالات خودمان به هم گفتيم و بعد ديديم جواب نمي‌دهد همان لحظه تصميم گرفتيم بعد از كار همديگر را ببينيم. ساده بود به راستي.

   با وجود اين همه سال از هم دور بودن، قناعت كردن به گاه گداري تماس تلفني و دورادور از هم خبر داشتن اصلا حس نمي‌كنم اين دوست را از دست داده‌ام. با خودم فكر مي‌كنم آيا هنوز او را مي‌شناسم و اويي كه مي‌شناختم را بازمي‌يابم؟ همو كه در لحظه‌هايي خاص در جنبه‌هاي ويژه‌اي از زندگي با هم آشنا شديم و به هم پيوند خورديم؟

   نه، واقعا احساس نمي‌كنم اين دوستي كهنه شده است، همان طور كه با وجود همه اين سالهاي از هم دور بودن حس نكرده‌ام او را از دست داده‌ام. نمي‌دانم چرا بيشتر دارم فكر مي‌كنم يعني آيا او –چهره‌اش- تغيير كرده است؟ اگر احوالاتش، حس و حالش خيلي عوض شده باشد، چطور باهاش حرف بزنم؟ من كه توي همه اين سالها گاه و بي‌گاه با او حرف زده‌ام در درون خودم، حالا چرا نبايد بتوانم وقتي نشسته جلويم باهاش حرف بزنم؟

   سراپاي خودم را برانداز مي‌كنم كه امروز شكل خوبي به نظر برسم، .... هرچند خيلي رها هستم .... فكر مي‌كنم ديدار هيجان‌انگيزي خواهد بود، گفتگويي زنانه وقتي داري چاي مي‌نوشي و حرف مي‌بافي!

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 مهر1390ساعت 15:50  توسط اندیشه   | 

   ديروز قرار بود در يك سمينار تخصي مربوط به كارم شركت كردم. از شب پيش براي حضور در آن ذوق و شوق داشتم. نه اينكه به موضوع علاقه‌مند باشم خيلي –هرچند سمينار به درد كارم مي‌خورد واقعا- از آنها هم كه نبود كه طبيعتا هيجان‌انگيز باشند برايم. برخلاف هر روز كه به زور و چندان بار پتو از سركشيدن‌هاي او (همان طور كه شرحش رفت) از خواب بيدار مي‌شوم، ديروز زود برخاستم، صبحانه مفصل خوردم، لباس‌هاي اتوكشيده به تن كردم و عينهون خانم مهندسها راهي سيمنار شدم.

   نقطه اوج هيجانم تمام شدن سيمنار در ساعت 12 ظهر بود. يعني من بيشتر از 12 دوام نياوردم. ماموريت اداري براي تمام روز داشتم ولي نشستهاي بعد از ظهر سيمنار در واقع چيز تازه‌اي براي آموختن نداشت. از ديشب هم اين را مي‌دانستم و تمام شوق و ذوقم هم در اين بود كه يك روز وسط هفته به جاي ساعت 4، ساعت 12-1 آزاد مي‌شوم و مي‌توانم يك نيمه‌روز براي خودم داشته باشم. يك نيمه‌روز در زندگي كارمندي گاهي خيلي معنادار است و شايد نفهميد هرگز كه چه انرژي و اشتياق و خوشي‌اي نصيب آدم مي‌كند به‌ويژه وقتي يكباره و پيش‌بيني‌نشده باشد. هيچ احساس بدي نداشتم از اينكه بقيه ساعات اداري را به اصطلاح دارم مي‌پيچانم، كاملا اين حس را داشتم كه داشتن يك نيمه‌روز در وسط هفته حق طبيعي من است وقتي از رخوت و كسالت انتظاربراي پايان روز اداري مرا در مي‌آورد.

   خوب حس خوبي داشتم واقعا از همان صبح و داشتن اين حس خوب حقم بود وقتي كه صبح ته آرايشي كرده بودم و خنده توي چشمهايم بود. وقتي هم توي تاكسي نشسته بودم شيشه را داده بودم پايين و باد خنك صبحگاهي كه به صورت مي‌خورد، با افتخار خودم را توي آينه بغل تاكسي تماشا مي‌كردم.  توي سمينار البته همه هوش و حواسم به سخنراني‌ها بود و تند و تند نت برمي‌داشتم اما كاملا هم منتظر بودم كه سخنراني‌هايي كه انتخاب كرده بودم تمام شود تا با وجدان نسبتا راحت محل را ترك كنم.

   بعد از سمينار در حالي كه كيفم را مثل بچه‌ مدرسه‌اي‌ها تاب مي‌دادم توي هوا، قدم زنان از پارك روبروي محل برگزاري تا كلي راه را پياده رفتم و كيفور شدم. توي اين مسير همه‌اش فكر مي‌كردم اين نيم‌روز را چه كنم، چطور سرشارش كنم از لذت؟ خوردن يك ساندويچ هايدا با نوشابه سياه (خيلي كم پيش مي‌آيد هوس نوشابه كنم)؟ ديدن يك فيلم در سينما وسط ظهر تنهايي در حالي كه توي صندلي فرو رفته‌ام و سالن خلوت در سياهي و سكوت فرو رفته است؟ قدم زدن همين‌طور بي‌هدف در اين خيابان پر تردد در حالي كه گوشم صداي بوق و سر و صدا را نمي‌شنود؟ ديدار با يك دوست كه البته وسط ظهر انتخاب دشواري خواهد بود؟ يا نه اصلا بروم خانه توي تخت ولو بشوم آنقدر اين كتابي كه نيمه خوانده‌ام را ادامه بدهم تا خواب نيمروز بعد از روزها خستگي كار چشمانم را گرم كند؟ ....

    آخرش هيچ‌كدام از اين كارها را نكردم. به جايش رفتم خانه عموزاده‌هايم و باهاشان كلي گپهاي زنانه زديم. همه جمع بودند و جاي من خالي بود لابد. خودم را ناهار مهمان كردم و خوش هم گذشت.

   توي راه بازگشت به خانه وقتي نيم‌روز معهودم رو به پايان بود با خودم داشتم فكر مي‌كردم اين همه شوق و ذوق كودكانه من واقعا براي چه بود؟ وقت خالي توي هفته كم ندارم، نه. اگر بخواهم كمابيش به همه كارهايم مي‌رسم. مگر نه؟ كارم سخت نيست كه يك تنفش وسطش اين همه مرا سرخوش كند، اين طور نيست واقعا. شرايط كارم عالي نيست اما خوب است نسبت به وضعيت كنوني بازار كار. من هم آنقدر خارق‌العاده نيستم كه استعدادهاي سرشارم اينجا سر برود، ها؟ هنوز هم آنقدر توانمند نشده‌ام كه آمادگي شروع كسب و كار خودم را داشته باشم (هرچند برايش برنامه دارم در ذهنم)، پس چرا بايد يك نيم روز وسط روز كاري اينقدر خوب باشد برايم؟

   جواب خودش آمد. وقتي رسيدم خانه و در حالي كه داشتم ظرفهاي مهماني شب قبل را كه او كف زده بود، آب مي‌كشيدم. جواب اين بود كه من از ساختار تكراري و هر روزه كارمندي خسته‌ام و از آنچه به من تحميل مي‌كند. بي‌انصاف قدرتش هم كم نيست، ناگزير است الزاماتش انگار. خوب هم كه فكر كني مي‌بيني تا حدودي تو را و سرخوشي و خلاقيت و شايد استعدادهاي كم و بيش داشته‌ات را به تحليل مي‌برد.

   من از اين خسته‌ام كه شب علي رغم ميل باطني زود بروم توي رختخواب. نتوانم چند تا چايي پشت هم بخورم و نتوانم وسط چاي توي اين فنجانهاي گل‌آبي‌مان يك دل سير با او گپ بزنم و بحثهامان همه نيمه‌كاره بماند. خسته‌ام از اينكه وسط كتاب گاهي خوابم ببرد و رد عينك بيفتد گوشه چشم يا بالاي پيشاني‌ام و صبح كه برمي‌خيزم چراغ روشن مانده باشد، چشمهايم درد كند، هنوز لالا داشته باشم، آخرين كلمه‌هاي پاراگراف كتاب رها شده در ذهنم بچرخند و .... از اينكه نتوانم وسط هفته هي دائم مهماني توي خانه‌ام داشته باشم يا وقتي هوس مي‌كنم بي‌وقفه فيلم تماشا كنم. انتظار رفتن به سينما و تاتر از آخر يك هفته به آخر هفته بعد منتقل شود.... نه، واقعا هيچ چيز به اين بدي كه من ترسيم كردم نيست اما همين شوق و ذوق يك نيم‌روز خالي بهم فهماند كه دچار بيگانگي نسبت به كارم هستم!

بعد از نوشتن:

درسته كه موضوع ارتباط من با كارم دارد هويتي مي‌شود اما هيچ قصد ندارم رهايش كنم چون براي پيشبرد برنامه‌هايم به ويژه سفرهاي مورد نظرم تا اطلاع بعدي بهش نياز دارم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 مهر1390ساعت 14:1  توسط اندیشه   |