![]() |
|
|
به دنيا آمدن
اول صبح، درست آن زمانی كه تردید دارم نوك انگشتان پایم را به سرمای بیرون از پتو بخزانم یا نه، اس.ام.اس داده كه «جوجو به دنیا آمد»! همین چهارپنج واژهی ساده كافی است تا با هیجان پتو را كنار زده، نیمخیز بشوم و این واژههای ملستر از مربای سیب حیاط خانهمان را زیر لبم مزمزه كنم. دوباره خودم را رها میكنم در گرمای پتو و چشمانم را میبندم تا در تصورش غرق شوم، كله گرد بیمویش را، لپهای قلمبه و لبهای كوچك خمیازهكشانش را میبینم، چشمهای بیمژه نیمهباز و انگشتان كوچكش را، حتا اخم روی پیشانیاش كه هنوز از پرتاب شدن از هستی گرم زهدان به زمستان دنیای بیرون جمعشده است. میخواستم فقط بهت بگویم پیش از آمدن تو، من و مادرت دلمان میخواست دنیا كمی زیباتر میشد. هنوز تو را ندیدهام اما میدانم میشود در این راز شریكت كرد كه اصلا من و مادرت دلمان میخواست دنیا را كمی زیباتر كنیم. گویی دنیا راه خودش را رفت و ما راه خودمان را. اما حالا میبینم انگار این تویی كه با آمدنت دنیا را زیباتر كردهای! آخر از وقتی تو به دنیا آمدهای، دیگر یاس این روزهای پس از 16 آذر را حس نمیكنم، دیگر مدام آن تصویرها كه از پنجره رو به چهارراه ولیعصر دیدهام توی سرم تكرار نمیشود. حتا سردرد از خواب پریدنهای دیشبم پای گوگلخوان و خواندن خبرها كه «هوشیار باشید اتفاقی در راه است»، خوب شده است انگار! به مادرت نگو اما من هم مثل فر حس میكنم تو كودك همه مایی، همه ما كه حالا ازمان چیزی نمانده است و هركداممان در یك گوشه از این دنیا پرت افتادهایم. ميخواستم بهت بگويم ميدانی! دنیای زیباتر اصلا با همين به دنيا آمدن آغاز میشود .... بعد از نوشتن: انگار زیادی هیجانزده شدهام، اما وسط راهروهای تاريك آن واژهی سهحرفی كه اصلا دیگر نمیخواهم نامش را ببرم، روشن شدن چراغ يك «تولد» حقیقتا همینقدر میتواند هیجانانگیز باشد. یکشنبه 22 آذر1388
+ نوشته شده توسط اندیشه |
كودكانند
كودكانند در خیابان، مسلح به سلاح بیم و نفرتشان. كودكانی که جای سرخی ریخته بر خیابان و بر دستهاشان، همه ترسشان از سبزی است جاری در رگهای رهگذران. اذان میگویند در این شانزدهمین ظهر آخرین ماه پاییز. عابران از این سوی خیابان به سوی دگر و از وصال به شهدای ژاندارمری رانده میشوند اما به خانه نمیروند. در دست زن یك بغل نان بربری تازه است تقسیم میكند نهار را. كودك میگوید، «منطقه دست ماست، بریم نماز و برگردیم» و حاجی را چنان غلیظ خطاب میكند گویی كه نه در شهر بر چوبدستها سجده میكنند. جانمازهاشان را پهن كردهاند در سراسر خیابان تا خدایگانشان را ادای احترام كنند. بعد از نوشتن: ایستادهام در پناه پنجره، دور دستها پیداست؛موتورسواران، هیاهوی شهر، آشفتگی بوق و آمبولانس و حجم شكوهمند پیكرهای خسته اما امیدوار. حتا سردر دانشگاه پیداست كه تابلوهای بزرگ تبریك عید تكمیل دین از روبرو پنهانش كرده است. باران میزند، همه شهر دانشگاه شده است. دوشنبه 16 آذر1388
+ نوشته شده توسط اندیشه |
چینیبندزن نمیشناسید؟
اگر این قوری سرامیک آبی که همین چند وقت پیش از آن فروشگاه خریدهام که سرکوچه است و جنسهای ارزان -لابد از مرز آن هم با اسبهای لابد مست- میآورد، وقتی دارم با حواس همیشهپرت چای دم میکنم، از دستم بیفتد روی سرامیکهای سفید تازهشستهشده با پودر آبی کفشوی، به گمانم بعدش بتوانم تکههاش را جمع کنم از زیر کابینتها و با این چسبهای بیرنگ جدید که وقتی درش را باز میکنی بویش میپرد روی پرههای بینیات، چسبکاریاش کنم و با خیال راحت در یک عصر پاییزی دوباره چای دبش قندپهلو دم کنم تویش. اما اگر آن قوری که از دستم سر میخورد، یک قوری گلسرخی باشد که چندجایش لبپر و دور تا دور تکههای پیشتر چسبخوردهاش زرد شده، آن وقت حتا اگر تک تک تکهها را به هراندازه که خرد شده باشد از هرجای آشپزخانه پیدا کنم و کنار هم بچینم، بعید بدانم بشود آن را دوباره به قوری گلسرخی قشنگم تبدیل کرد، یک قوری که با ندید گرفتن چند روزنه که آب متمایل به قهوهای را درز میدهد بیرون، بشود باز گذاشتش روی بخار کتری و تویش چای دم کرد و بعد چای را ریخت در لیوانهای دستهدار شیشهای و نوشید، در حالی که از پنجره به این همه ابر خاکستری روییده بر آسمان خیره شدهای و فکرهای بیسر و ته را زورکی پی میگیری! پس حالا چه کار کنم من؟ آن قوری گلسرخی که آدم از خانهی پدرش آورده که مثل این قوری سرامیک آبی که همین چند وقت ... نیست که بشود وقتی شکست جایی زیر کابینت پنهانش کنیبعد فکری برایش بکنی یا بگذاری اش ته کمد و انباری تا مدتی محصول دستپاچگی و حواسپرتیات را نبینی! راستی چینیبند زن درست و حسابی توی در و همسایه کسی سراغ ندارد؟ پنجشنبه 12 آذر1388
+ نوشته شده توسط اندیشه |
اشيای باردار
تا كنون پیش آمده براتان كه یك آهنگ، یك كوچه یا حتا یك فرد، آن آهنگ، كوچه یا حتا آن فرد برای شما نباشد؟ چطور توضیح بدهم؟ یعنی مثلا وقتی آن آهنگ را گوش میدهید اصلا آن را نشنوید، گوشتان نشنود چه نتهایی نواخته میشوند، از كجا آهنگ فراز میگیرد و در كجا فرود میآید. یا از توی یك كوچه كه میگذرید اصلا نبینید خانههای آن چه شكلیاند، تابلوی نام كوچه كجای آن قرار دارد، اصلا كوچه بنبست است یا به كوچه و خیابان دیگری راه دارد. براتان پیش آمده؟ در این صورت وقت گوش دادن به آن آهنگ چیزهای دیگری ممكن است بشنوید، آهنگ ضربی احتمال دارد بتواند شما را غمین كند یا بهعكس، آهنگی كشدار و ملایم میتواند سرخوشتان كند. یا وقت قدم زدن در آن كوچه وسط تابستان ممكن است باران و برف ببارد و شما خود را در شال گردنتان پنهان كنید و بازدمتان را برانید سمت شیشههای عینك تا بخار بگیرد و برای چند لحظه هم که شده فضا مهآلود شود. برای من پیش آمده، پیش آمده كه حتا یك فرد دیگر آن فرد نباشد برایم بلكه بخشی از تاریخ زندگیام باشد، بخشی از زیستنم كه آن را با دیدن او به یاد میآورم و در آن سیر میكنم و به همه حس و حالی كه در آن زمان داشتهام، بازمیگردم. نمیدانم این خوب است یا بد، نمیدانم آیا باید این موضوع را با كسی در میان گذارد و از او پرسید آیا برای تو هم پیش آمده یا نه باید مخفیاش كرد..... اما برای من پیش آمده كه حس كنم یك آهنگ، یك كوچه یا یك فرد باردار است، باردار از گذشتهی من، هرآنچه بودهام و اكنون نیستم و حتا فراموش كردهام كه بودهام. حالا فرض كنید این فرد بنشیند جلوی من با شكم برآمدهاش و من دست بكشم بر پوست نازك شكمش و زیر آن پوست كشیدهشده جریان زندگی را احساس كنم. بعد ناگهان یك حجم كوچك نبض بگیرد از توی گذشته من و حتا از اعماق بخشی از زندگی من لگد بزند به دستهایم .... نمیدانم برای شما پیش آمده یا نه، اما این پیشامد را تصور كنید و سعی كنید بفهمید كه من چه حالی ممكن است داشته باشم! یکشنبه 8 آذر1388
+ نوشته شده توسط اندیشه |
وسط تاريخ در خيابان
با خودم كلنجار میروم كه چرا اینجا را آب و جارو نمیكنم؛ - مسخره كردهای خودت را، با این همه شوق و ذوق برداشتی اینجا را درست كردی كه چه بشود؟ ماهی به ماهی یك مشت واژه بریزی توی حلق پستدانیاش؟ با خودم دعوام میگیرد كه چرا خانه به این وضع درآمده؛ - چرا یك وجب خاك نشسته روی تلویزیونی كه ماه به ماه روشن نمیشود، گوجهها توی یخچال چرا گندیده، كاغذ، خمیردندان، موچین، جلد سیدی و ... چرا انبار شده روی میز كامپیوتر؟ اما طبیعی است، بیش از نیمی از روزم در خیابان میگذرد، اصلا بدجور خو كردهام به كوچهها و خیابانها. پیشتر كار كه تمام میشد، دلم میخواست تندی برسم به چهاردیواریام و خودم را به دلخوشیهای ریز و درشت زندگیام سرگرم كنم. حالا اما دلم میخواهد توی خیابان باشم حتا اگر سوز سرما بخورد توی پیشانیام، حتا اگر خودم را مجبور باشم بپیچم در چند لایه لباس، شال و كلاه. دوست دارم راه بروم، از این خیابان به دیگری، نام كوچهها را به خاطر بسپارم، آدمها را تماشا كنم، مردی كه یقه كتش را بالا زده، زنی كه دست كوچك بچه را در دست میكشد، آن دو نفر كه به هم آویختهاند، آدمهایی كه توی اتوبوس چپیدهاند در هم، آن مرد كه با چند كیسه پر از میوههای پاییزی میگذرد .... میل به در خیابان بودن و در خیابان ماندن، از بودن و ماندن در بطن خردادی آن همه اتفاق ریز و درشت كه مهلت تحلیل به آدم نمیداد، انگیخته شد در من. وقتی فهمیدم در گوشه دنج خانه كه مینشینم روزی صد كتاب و رمان و تحلیل و گزارش از دست میدهم. حالا هی بنشینم كتابها را ورق بزنم و از توی وبلاگها دنبال درك دور و برم بگردم كه چه؟ نسخه اورجینال همه اینها كه توی كوچه و خیابان هست، نیست؟ میروم میچرخم برای خودم، یك دل سیر تماشا میكنم، یك جو واقعیت را میفهمم، آدمها را تماشا میكنم، باهاشان گفتوگو میكنم، آدمها را دوست میدارم اصلا. ها! قهر كرده بودم با همه چیز و همه كس، میلم نمیكشید یك عصر را با یك دوست چای بخورم توی لیوانهای لبپریده و گپ بزنم، سرخوش بروم خانه یك رفیق قدیمی و پرت و پلا بگویم. بروم پشت آن فروشگاه پرنور و برای خودم یك لباس دخترانه انتخاب كنم. بروم توی تاترشهر بنشینم آدمها را تماشا بكنم كه چطور میآیند و میروند و زندگی میكنند. درك نمیكردم جریان مبارزه هرروز و هر لحظه را برای زندگی. از بس كه فكر میكردم باید بدوم چیز بخوانم و فكر بكنم. از بس خنگ بودم و نمیفهمیدم ذهن پرخاطره این كوچهها، روح پر از تحلیل این خیابانها و شكل غریبانهی سادهی زندگی را. رها كن. بیا، بیا قدم بزنیم همه كوچهها و خیابانهای این شهر را و اینقدر برایم حرف بزن كه انگار لم دادهام كنار بخاری و یك عالمه تخمه شكستهام و داستانهای خوب شنیدهام، بعد كه برخاستهام دامنم را بتكانم، حس كردهام چقدر بزرگ شدهام. بعد از نوشتن: قدم كه میزنم حالا توی خیابانها حسم این است كه وسط یك دورهی خیلی ویژه از تاریخ –تاریخ ایران و اصلا جهان- در خیابانهایی قدم میزنم كه شاهد رویدادهای مهمی هستند، از آنها كه در تاریخ بارها و بارها به عنوان نقطه عطف تحول بزرگی از آنها یاد میشود. اضطراب میگیردم از اینكه مباد درك نكنم، مباد از دستش بدهم فقط میدانم كه باید توی خیابان حضور داشته باشم. دوشنبه 2 آذر1388
+ نوشته شده توسط اندیشه |
خیابان های شهر
چیزی را که میبینم باور نمیکنم! دستهایم را که لابد گرد آن گاز لعنتی هم بر آنها نشسته، بر چشمهایم میمالم و تماشا میکنم: سرباز جوانی که از شاخهی چنار بزرگی آویزان شده و دودستی بیچاره شاخهی جاندار را با برگهایرنگپاییزخوردهاش تکانتکان میدهد. چند نفری که از خیابان به پارک پناه آوردهایم و حالا اختیارمان را بیترس دست حیرتمان دادهایم، به او نزدیک میشویم. یکی از روی سینهاش نامش را میخواند و میگوید: حسین جان! چه کاری است، دوستانت به قدر کفایت هستند که! از او میپرسیم باتومت را جا گذاشته ای؟ یعنی خیلی دلت برای زدن ما تنگ شده؟ طنز تلخ صحنه به خندهمان وامیدارد. دستهای درشتش را از درخت کنار میبرد، انگار خودش هم تازه فهمیده باشد. چنار که نفس برگهایش چون نفس همه ما بند آمده، جانی تازه میگیرد. سرباز به خیل عظیم دوستانش میپیوندد که از صبح تا حالا صدهاشان در حال تعقیب و گریز، روی موتورهایی با صدایی مهیب، صفشده در گوشه و کنار خیابانها، در لباسها و با صورتهای جور به جور، چهرهی شهر را به صحنهای باورنکردنی تبدیل کردهاند. ما هم به هزاران دوستانی میپیوندیم که از سر صبح تا آخر روز در خیابانهای آشنای شهر خودمان، شاهد صحنههای بعد از ماهها هنوز ناآشنا و باورنکردنی بوده ایم! چهارشنبه 13 آبان1388
+ نوشته شده توسط اندیشه |
حالا دیگر باور می کنم
اعتراف میکنم، نمیشناختمش. حتا با این همه تجربهی زیست مشترک در یک خانهی فسقلی سیچهل متری که خواهی نخواهی خرت و پرتهای ریز و درشت زندگی آدمها را به هم نزدیک میکند. به هر طرف که بچرخی برخورد رخ میدهد و چهره در چهره شدن ناگزیر است. اما ممکن است بهسادگی که بگریزی، زیرا اگر نخواهی چیزی را ببینی حتا اگر فاصلهات با او به اندازه فاصله طبیعی میان دو جسم ریزنقش محبوسشده در یک اتاق چندمتری باشد، باز نخواهی دید. نمیدیدم. نمیشناختمش چون شناخت من از او فیکس شده بود بر آخرین تصاویر نوستالژیک از کودکیمان در کوچههای شهر وقتی که ترک دوچرخه سوارش میکردم و رکاب میزدم بیترس، با هیجان و اشتیاق، انگار که با باد مسابقه داده باشیم، انگار که اصلا از جنس باد باشیم! جز عاطفهی همیشگی، آخرین گفتوگوی من با او مربوط به سالها پیش بود، سالهای نپختهی نوجوانی با آن نامههای پر از نصایح که به نشانیاش میفرستادم؛فلان کتاب را خواندهام، بخوانش. فلان کار را بکن، سعی کن خودت را از فلان چیز در امان بداری، گفتن یک مشت حرفهای کلی تازهآموخته و اشتراک تجربههای بیسرو سامان که شاید به دیگری هیچ ربطی نداشته باشد و به او کمکی نکند. اما او جای آن همه، در دستانش، در نگاه چشمهای موربش، در فرخوردگی موهای کودکانهاش، چیزی داشت که میجستم و نمییافتم. اعتراف میکنم، نمیشناختمش. میل غریب، غریزی و همیشگی او به زندگی را نمیشناختم که در خانه موج میزد، در تمیزی سرامیکهای سپید، در هماهنگی رنگ لباسهای آماده شده برای فردا، در اشکال دانههای ریز گردنبند و گردی قشنگ گوشوار بر انحنای ظریف گردن. حالا که دیگر او را در محدوده نسبت خونی و در قالب نقشها و مسوولیتها نگاه نمیکنم، ناباورانه میبینم برای خودش به زنی زیبا تبدیل شده. مثل کودکی که یواشکی و دور از نظر مادرش به غریبهها لبخند میزند و به شیوهی خودش با دنیایی که از آن میترسانندش ارتباط برقرار میکند، میبینم که وقتی متوجه نبودهام، وقتی گریختهام چقدر بزرگ شده و میل او به زندگی هم با استخوانترکاندنش بزرگ شده است. حالا که دیگر وقتی از بیرون میآیم، بوی مربای به را تشخیص میدهم که حسابی قل خورده و لعاب انداخته، حالا که مزهی تند ترشی بادمجانی را که انداخته از پشت قوطی کوچک شیشهای مزمزه میکنم، آن میل غریب، غریزی و همیشگی را مییابم، بهش چنگ میزنم و با تمام وجود به آن اعتماد میکنم. برای همین وقتی با همین میل میبینمش که نشسته با خودکارهای رنگ به رنگ روی اسکناسها چیز مینویسد، باور میکنم جوهر سبزی که واژهها را حیات بخشیده، ربطی دارد به آنچه همواره جستهام و اکنون انگار یافتهام! یکشنبه 10 آبان1388
+ نوشته شده توسط اندیشه |
ساده است
بلاخره تصمیم گرفتم طلسم نوشتنم را بشکنم. در آخرین روز از ماه مهر نشستم با خودم سنگهایم را واکندم و فکر کردم دربارهی هرچه که از زمان طلوع «خورشید» تا همین لحظه نمیگذاشت حس کنم اینجا جای امن و راحتی است برای نوشتن دربارهی آنچه میبینم، میشنوم، حس و درک میکنم و مهمتر از همه آنچه در گفتگوی من با جهان شکل میگیرد. بر خلاف تصور ذهن من که مایل بود همه چیز را سخت و پیچیده ببیند، فرایند توافقم با خودم دشوار نبود، شاید چون پیشتر به اندازهی کافی به خودم وقت داده بودم و همه چیز برایم روشن شده بود. دیدم حالا که نه ترسی دارم و نه تردیدی، تند و تند بنشینم و بنویسم متن دستگرمی را بهسلامتی و بهجای بافتنهای مدام ذهنی دربارهی آنچه در اینجا میخواهم بنویسم، قواعدی که برای نوشتن باید رعایت کنم و ....، خودم را متعهد کنم به ادامه دادن راهی که برای آغاز آن -با همه دشواریاش- اینقدر ذوق و شوق داشتهام. به خودم میگویم خیلی ساده است من دوست دارم بنویسم، نتیجهی این مقدمه هم این است که دیگر هیچ چیز مهم نیست و باید نوشت. آیا باید باز هم تسلیم آن کمالگرایی بشوم که میگوید بگذار فلان چیز اتفاق بیفتد در تو که، و تو به آن جور آدمی بدل بشوی که، بعد خواهی نوشت؟ اصلا گمان کن اکنون همان بعد است و خودت را از شر این زمان محدودکننده و آن ویژگی نتیجهپرست سطحی و قالبی نجات بده. بیا فکر کن تو به اندازه ی کافی شدهای که بتوانی واژههایت را با دیگران سهیم بشوی، این گوی و میدان، اصلا بیا همین جا با هم تمرین کنیم، چه میشود مگر؟ از تو کم نمیشود که میشود؟ میگویم با خودم از این خوانندههراسی که رویهی دیگر خودهراسی است دست بردار! اصلا برای خوانندهای که ممکن است در روز چندده صفحه وبلاگ بخواند و چندین ساعت در دنیای مجازی پرسه بزند، توی این همه راه و شاهراه و کوچه و پسکوچه، چند شعاع از خورشید تو چه ضرر یا اصلا چه اهمیتی میتواند داشته باشد؟ گیریم که دوست یا رهگذری هم با جدیت نوشتههای تو را بخواند، گذر میکند اگر به مذاقش خوش نیاید و یا اینقدر صبوری به خرج میدهد که پای ناتوانی تو در حس و فهم و کمتوانی تو در بیان بیاستد، نه؟ غریبی نکن! خودت را فریب نده، تو از خودت میترسی! نترس، وعده کن یکیک نوشتههای اینجا تبدیل نشود به برگهای پروندهی تو در دادگاهی که گاه و بیگاه برای محاکمهی خودت برپا میکنی. در عوض -جای اینکه از بروز و ظهور خودت و از تصویر خودت در اینجا که میتواند مثل یک آیینه باشد- بهراسی، تغییر و رشد خودت را اینجا تماشا کن، اصلا جشن بگیر، بد میگویم؟ بگذریم! زینپس گاهی که خودم را نیازمند گفتگو ببینم -با هیجان همیشگیام البته بدون آن وسواس باز هم همیشگیام- میآیم و از همین یک مشت امکاناتی که دنیای اینجا به آدم میدهد، با اندک شناختی که از محدودیتهایش دارم، در حالی که مراقبم ساده و صمیمی باشم و در دام واژهها هم نیفتم و ....، حرف میزنم!
جمعه 1 آبان1388
+ نوشته شده توسط اندیشه |
خورشید
بر من بتاب! بر ریشههای تشنه، بر ساقههای کمتوان، بر برگهای مشتاق من بتاب! برای چند لحظه هم که شده، در خاک سترون و سنگهایی بگیر که عبور چشمههای اثیری جوشان هم جمودشان را چاره نکرده است. من محتاج شعاعهای توام، بر گوشه و کنار این خاک حاصلخیز. در این زمین که هزار دانهی نشکفته در اوست، بر پوست نازک این جوانه که روییده است بتاب! بازی نور و پلکهای خوابزده است داستان من، افسون قدرت روزنی از پنجره است بر تاریکی عظیم اتاق. جمعه 1 آبان1388
+ نوشته شده توسط اندیشه |
|
حقوق از آن خورشید طراح قالب: قالب ساز